رویای سرگردان آبهای خزر میان وسوسه ی پریدن ... تکرار پرواز و شوری اشک و گذشتن ... تکرار قصه ی غول چراغ جادو ... چراغی مدفون زیر شن های کف اقیانوس ... بوسه ی آخرماهی قرمز ته تنگ و رهایی غول از چراغ ...
وسوسه بازگشت به اقیانوس ... به ابتدا ... به دستهای مهربان مادرم ... به صد و ده ستاره ی قرمز آن شب عجیب ... به چشمهای غمگین خدا ... به من که پر از نقش تبریزی ها و سروهای خوابیده ام ... به من که از جفت گیری عجیب عنکبوتها شعر می تراشم ...
به من که به همه ی دست ندادن های دنیا جفت دستهایم را بخشیده ام ...
به من که ورق به ورق ام را با نقشهای موهوم مینیاتور خط خطی کردم ...
به من که از من/با من/به من/به هیچ می رسم و "لوت" سله می بندد درونم ...
به من که از دنیا چرخش و چرخش/دردش و دردش را به دوش کشیدم ...
" تو " را می بخشم به همه ی کناره های " تجن " ... می بخشم و بزرگ می شوم آنقدر که سرم به تاق آسمان می خورد و باز رویای "دماوند " را می بینم ... نگاه کن! از بلندای " البرز " به کافکا مسخی تعارف می کنم !
مسافرها به تماشا سوگند می خورند و شعر هواپیما بوی فریب می گیرد ... بوی تن مرده ی لاله های سرخ و زرد و این درخت بی ریشه و این غبار کشنده ... این ریسمان پاره و دانه های سرگردان ... این طعم عجیب و این دهان مشجر ... این هجوم بی رحم رفتن ها و دوباره رفتنها ...
رقص عجیب آتش و پنبه ... نقش سرخ این سینه سرخ بی پر... سنگ زاده شد کنار سنگ ... دیدی ... ؟ باز خواب بهشت را می بینم و انعکاس جلد قرمز خدای تنهای زیر آب با وعده ی موعود ... میراث زن به سرزمین پدری افسانه ی "سزیف " بود و دو مشت پوچ ... از این سوی مرزها سوز عجیبی می آید ...