آفتاب و ذره


منزل
تماس
 

یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸

 

 

 

این شبهای صبح شونده ... ؟  حماسه می خوانند یک قشون سرباز ... مارش می زند یک جفت پوتین ... روزنه های هی این سو هی آن سو  هی سوسو می کنند ... هی  هی هی می کنند هی هق هق می کنند  هی برق می زنند هی مرا هی می کشند روی سطح مواج عبایی امن :
 
" درد رفتن دارم من ... درد گذشتن ... درد فراموشی ... درد باران ... درد شستن شدن و شناور کردن  ... درد شالیزار لیز ... درد دل/دلتنگی دارم من ... درد  کند/ کندن از کمرکش از کناره ها ...  درد بی  انتها دارم من ... این همین متن/متن عقیم ...  لای لال لایی های لاله های این لزج این گسستگی ... ماندن توی این روزها در همه ی ابعادش بیمارم می کند ... درد رفتن دارم من درد نشت کردن نشست کردن  روی سطح بکارتی عجیب ... درد شکستن دارم من ... درد ریختن ... پاشیده شدن  به تمام پهنای ابعاد این بدن/بودن ... درد پرسه دارم بر بلندای ابدی باورها ...  درد به آغوش کشیدن دارم من ... سخت به تنگ سینه چسباندن اصل ها /اصیل ها ... درد فراموشی دارم من ... درد فراموشی ... فراموشی ..."
 
سایه افتاد  روی صورتی از همه ی ابرها تصویر ... دستش جلوی چشمهای پری ... همه چیز را دو تا دوتا می بیند :  امان از این اشکها عارف ... امان از این اشکها ... از این لرزیدن ها ...از این دوتا لبها/ چانه که هی مشتش را وا می کند تا تو هی مشت مشت خنده  بپاشی روی صورتش ... بنشانش بنشین روی همین خطوط  روی این دستها و یواش یواش گمش کن ... گمش کن ... دوتا دوتا ...
 
هی تاب می خورد این چرخ ... هی بالا  هی پایین دارد این دوار این زمین /زمان ...آن ... آن استوانه ی بنفش ...این ...این کارتنکهای گرد و خاکی و شکننده که ما برایشان  گریستیم چه سخت ... همین ... همین قلبی که  از عبور غمگین یک فرشته ی لال فشرده می شود ...  همین پدر بزرگ که بوی زندگی می دهد و ما را توی جلد قرمزش تعمید ... همین پرنده  که تا هنوز چه  بی تاب  خودش را می کوبد به ستونهای سینه ات ... همین تراشه ها که تراش خوردند و سنگ/سنگ تراش که ... به دنیا آمد ؟!
 
دستهایم هی به شکل عجیبی عوض  می شوند بوی عجیبی می دهند درست شده اند مثل صرف انتظار  ...  شده است کارشان ریسیدن این سرنوشت  ... این سرنوشت که تهش می رسد به  بخار شفاف دهان تو …  که دورم می کند تا مثل تکه ای برف آب شوم و بریزم توی لای به لای  روح مرموز و مکنده ی همه ی / همان "سنگ " ها   ... این شبهای صبح شونده ما را به کجا می برند ...؟  این شبهای صبح شونده ...ای !هی! شبهای صبح شونده ...

 
 

آزاده : ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ

 

پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٧

 

تقدیم به "تو" عارف این قرن ...در زخم نیز فضیلتی شفا دهنده هست

 

 

.

چند نفر شاعر خسته شده اند ... دست از سرشان بردارید ... درست مثل درخت شده اند و اتفاقن با از نوعی با ریشه های آویزان ... منتظر پرنده ای/ پروازی/ تولدی ... ژست و تریپ جدید شاعرانه ای ...  تنها شده اند ... خودشان توی متن زندگی شان شعر شده اند و رفته اند و بست نشسته اند  کنار مجسمه های دست تراش شمس و مولانا ... حس شده اند با حسگرهایی الکترونیک و بد /زهر /زخم/ خنده ...آخ خنده ... برای مثال این جا یک نمونه است : برگی از من فرو ریخت و  قلمویی زاده شد برای  آمیختن دو سبک /دو نقش/ دو شکل ... سبک مفروض : رومانتیک  نوستالژیکال موزیکال .

 

 یک ربع مانده به ساعت هشت .... و پروازی که با کمی تاخیر از آخرین باری که از این جای آسمان عبور نکردیم ... از آخرین باری که در چفت و بست و دولاب همین پنجره باز شد و آفتاب زد تو/ با شدت ... از آخرین باری که پروانه ها عجیب عاشق شدند و پیله ای در سرما متولد شد ... ... از آخرین باری که ماهی قرمز تن تنهای  تنگ من شدی ...

 

 یک دسته گل نرگس و یک دستهایی که با هم گروه های هم خون من ... وضو بگیر و نقشی از صورت فلکی لبخند گرگها توی آخرین چاپ اطلس نشنال جغرافیا ... ریختم پشت شانه هایم رویاهای نزدیک به ایستگاه موعود را روی موجهایی احتمالن اف ام  و یا ... و  وسوسه ی پاشیدن لبخند به تمام مرزهای نباید و نشاید  ...

 

دارم نخ می ریسم رنگ رنگ/ رج رج/ آه آه ... دارم نهنگ های عقیم را نوازش می کنم با مینیاتورهای جادویی نوازشگر یک سرباز  و فرزندهای به دنیا نیامده ام را دفن می کنم ...... هی فرشته ها ... دست از سر  ذهن هنوز شاعرم/ش بردارید ... آخ فرشته ها...

 

نماد تاریخ کهن کشورم را انداخته  ام دور گردنم  و به بیگانه ها میگویم  نام پسرم "البرز" بود ... چه اشکها که پشت پرده ی سهم ها ریختیم ... چه روزها که وقت سقوط چون دو ساقه ی بی تاب نیلوفر به هم پیچیدیم ... چه وقتها که شفا شدیم برای زخمهای عمیق زمین و تبریزی های ته باغ ...

 

این سطر را جایگزین کنید :

 

ابوعطا میخوانی و مرا شناور می کنی در همه ی عشق هایی که روی پلکهایم می چکد ... و شانه هایی که  از تو می لرزند ... و ذهنی که  از تو به تو در تو تلو تلو می خورد ... جاده لغزنده است شریان قرمز گلوگیر!  رسوب کردی و همان وقتی که من از دست رفتم تو زاده شدی ...  زن هواشناس پای درختچه های گل یخ  تورا در انتهای هر" خوابی" از هر رویایی صدا می کند ... با میکروفن ... با بلند گو ... بلند بگو ... بلند بگو ... بلند بگو ...

 

 
 

آزاده : ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ

 

پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٧

 

 

 

برگها  می رقصند و پاییز کف دستهایم می ریزد ... سردم می شود و گوشه ی خیالهایم کز می کنم  ...  چلچله ها کوچ می کنند ... بی بار بی چمدان بی خاطره چه سبک سفر می کنند  خوش به حالشان ... باز زیر خنکای پوست پذیرنده ی  خاک  "تودها"  به خواب می روند و شب های  بلوطی رنگ سرزمین پدری را آواز می خوانند  و من  باز" من" غمناکترین سلام ها را به "تو" و به  کناره های "تجن" که تو را در خود گم  کرد می بخشم ...

 تو نامه ها را به باد می دهی و و باد نامه ها را از بی راهه ها به شاهراه  کهکشان  شیری دلم  می رساند ... رویاهایم را برای آب خوانده ام و درونش لبهای سخنگوی گربه ای را دیدم که وعده ی آمرزش می داد ... و عطر محدوده ی حضور تو را  که به شک های من لبخند می زد و  به کفر من دعا تعارف می کرد ...

شعر من روی تن کاغذهای بالغ تو متولد می شود و من شاعر دردهای این عشیره می شوم تا به ترنج اشاره کنم و به بوسه هایی که از دستهایم می سوخت ... تا چشم های تماشای تندیس  معشوقی بشوم  منقرض از همان روزی  که سیب او را دانا کرد و آتش به او قدرت داد  ... 

من هنوز دستهایی دارم با عصبهایی کشیده برای نوازش عجیب همه ی دردهای تو  ... تا که  ببیند و دست دست نکند خدای لا به لای نیلوفرهای  آبی ... تا که رحم بریزد روی تن بی گناه مرداب مجبور ... تا که مرا به وسعت فرشته شدن  ببرد و تو را به رقص سما ... به نوای دف ... به شفا ...

به شفا ...

به شفا ...

 به نی زارهای سرزمین موسی ... که رنج بکشم ...که رنج بکشی ... که بودا بشوم ...که عیسی بالای صلیب بشوی ... مگر آن شراب چند ساله بود ...؟؟

دلم را کشید و  برد زیر آبهای گرم و پیر و من عروس همه ی کشتی های غرق شده شدم...من دیگر از این آب تعمید نمی گیرم ...

با/بی عبا  می شناسمت ... تا هنوز ... تا همیشه ...

رستگار شدیم ...

 
 

آزاده : ٩:٤٠ ‎ب.ظ

 

دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧

 

 

 

رویای سرگردان آبهای خزر میان وسوسه ی پریدن ... تکرار پرواز و شوری اشک و گذشتن ... تکرار قصه ی غول چراغ جادو ... چراغی مدفون زیر شن های کف اقیانوس ... بوسه ی آخرماهی قرمز ته تنگ  و رهایی غول از چراغ ...

 

 وسوسه بازگشت به اقیانوس ... به ابتدا ... به دستهای مهربان مادرم ... به صد و ده ستاره ی قرمز آن شب عجیب ... به چشمهای غمگین خدا ... به من که پر از نقش  تبریزی ها و  سروهای خوابیده ام ... به من که از جفت گیری عجیب عنکبوتها شعر می تراشم ...

 

به من که به  همه ی دست ندادن های دنیا جفت دستهایم را بخشیده ام ...

به من که ورق به ورق ام را با نقشهای موهوم مینیاتور خط خطی کردم ...

به من که از من/با من/به من/به هیچ می رسم و "لوت" سله می بندد درونم ...

به من که از دنیا چرخش و چرخش/دردش و دردش را  به دوش کشیدم ...

 

" تو " را می بخشم به همه ی  کناره های " تجن " ... می بخشم و  بزرگ می شوم آنقدر که سرم به تاق آسمان می خورد و باز رویای "دماوند " را می بینم ... نگاه کن!  از بلندای " البرز " به کافکا مسخی تعارف می کنم !

 

مسافرها به تماشا سوگند می خورند و شعر هواپیما بوی فریب می گیرد ... بوی تن مرده ی لاله های سرخ و زرد و این  درخت بی ریشه و این غبار کشنده  ... این ریسمان پاره و دانه های سرگردان ... این طعم عجیب و این دهان مشجر ... این  هجوم بی رحم رفتن ها و دوباره رفتنها ...

 

رقص عجیب آتش و پنبه ... نقش سرخ این سینه سرخ بی پر... سنگ زاده  شد  کنار سنگ ... دیدی ... ؟  باز خواب بهشت را می بینم و انعکاس جلد قرمز خدای تنهای زیر  آب با وعده ی موعود ... میراث زن به سرزمین پدری افسانه ی "سزیف " بود و دو مشت پوچ ... از این سوی مرزها سوز عجیبی می آید ... 

 

 

 

 
 

آزاده : ٩:٤٦ ‎ق.ظ

 

چهارشنبه ٥ تیر ۱۳۸٧

 

 

 

کف دستهای بی خطم ریخته ام ...این دستها ...این دستها...شکل می خورند و رقم می زنند تمام این مسافت را ... خسته می شوند و بوی نا می گیرند ... پیر می شوند ... درد ... داغ ... عشق ... تو ...

 

 رعدهای اینجا بی رحمند و معترض ...  آسمانش به چهار فصل می خندد ... دلم زمستان می خواهد ...سرما ...برف ... دی ... عطر بهار نارنج   و هلهله ی کلاغ های بی خیال ... می چرخم و دل چرخ و فلکها حسرت این منگی می شود ... کودک شده ام ...گم شده ام ..توی مشت باد بادبادک شده ام ...

 

 

 روحم را گرو گرفتی ...دیدی ؟  دیدی که  بهشت چه جای بدی بود ...؟ دیدی که سقوط چه آسان بود ....؟ دیدی که پرنده ها چه آسان از فراز سر ما پریدند...؟ دیدی که باد مرا با خود برد...؟ دیدی که قلب خدا از رنج من و تو چه آسان ترک خورد ...؟ دیدی ...؟

 

خط بکش ... خط بکش روی این فلسفه ... دلتنگی برای خانه ... خط بکش ... دلتنگی برای بخشیدن همه ی این رنجها به این تن خسته  ... خط بکش ... آخ خط بکش و سنگم کن ... هیچ دری  انتظار نمی کشد ... این قدمها مارش شده اند  و  اسب  ابلق تو بی تاب ... این قطار بی مقصد ... و این قطار بی مقصد ... و این رنگ غلیظ ... و این/همین رنگهای غلیظ ... تلوتلو ....

 

 پوست می اندازم  ...سرد... سخت... سنگ ...حسرت می شوم  روی لاک حلزون... روی خطوط دستهایم پاک کن می کشم ... اشکها را دفن می کنم ... دردهایت  را بند جانم میکنم ...  وزخمه های این تن ... تن ... تن خسته ات/م ... سنگرها ... ویرا تو بگو  ...سنگرها را چه کنیم ...؟ تو بگو ...

 

در من شمعی روشن کنید و مرا به آسمان بفرستید ... باغچه ی قرمز  سایه  نارون را از ابدیت دزدیده و عطار روی سبکترین ابرهای بهشت  فیه ما فیه را طوق گردن فرشته های بی بال می کند ... نقاش نقش میکشد از دستهای سرگردان زنی  که برای خدا فال می گیرد ... بر او ببخشایید ... بر او ببخشایید ...  بر او تمام رنجهای دنیا را  ببخشایید ...

 

 

 

 
 

آزاده : ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ

 

شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧

 

 

 

خدای من دستهایش را باز می کند باز بوی گل محمدی ترمه ی مادربزرگ را می دهد ... باز چشم  به چشمان آرام پسرکی دوخته ام که باز روی تن پاکش یازده شاخه نرگس سبز شده ... نرگس مجنون ... نرگس شیراز ... و دستهایی مدفون زیر پر پر گلبرگهای بنفش اقاقی ... خاک لبخند می زند و درد/ به خود می پیچد ... غبارها می رقصند و طنابها به ما چشمک می زنند ... آیه های ترسناک می ترسند و خم می شوند ... اینجا ...

تاب  خوردم تاب افتادم تاب  آوردم ... چرخ ها از زمین کنده می شوند  مرا می کنند/می برند ... شاعرها پرنده می شوند ... پرنده ها لطیفند ... پر از حس قشنگ زنده بودن ... پر از بوی خزر ... نقش سپیدار ...  گوشواره ها ی گردو ... عطر ریحان ... پرنده ها شاعر می شوند ... شاعرها /پرنده ها کوچ می کنند از این سرزمین ... سر/زمین ... سر ... زمین ... تا همین جا ...

به تو اشاره می کنم ...  به کهکشان راه شیری ... به شعر هواپیما ... به صبر لاک پشتها ... به قلب شکسته ی پدر ... اشاره می کنی ... به زنی که کف دریا نشسته ... ماهی ها را نوازش می کند شعر می تراشد و  کلمه هایش پخش دریا می شوند ... زنی که  یک شب قورباغه ای او را با خود برد ... برد به جشن دلتنگی زمین به سور و سات علف های زنده  به عمق شعور نهنگ ... همین جا ...
 
زیر آسمان غمگین اینجا می نشینم ... بار می بندم تمام خاطره ها را ... نخ آویز می کنم دانه دانه ... سیاه و سپید  ...دونه دونه ... رشته می کنم ... نقش می کشم مینیاتور ... نقش می بندم  مینیاتور ... رشد میکنم ... پیچک می شوم و به تو پیچ می خورم ... پیچ پیچ  می شویم  به ریش ریش های قلبمان بوسه می پاشیم ... سبز می شویم ... آبی ... سرخ ... رنگین کمان می شویم ... هاله هاله /سایه سایه ... اشک های خدا را پاک می کنیم ... آرام  آرام خواب می شویم ... آرام  آرام پاک می شویم ...خوب می شویم ... جا به جا ... مینیاتور 


 

 
 

آزاده : ٢:٢٧ ‎ب.ظ

 

سه‌شنبه ٦ فروردین ۱۳۸٧

 

 

 

داده ام تارهایم را کوک کنند

  گرما سخت سوزان / سرما  استخوان سوز ... قوس برداشتم ... دادم  که تراشم  بزنند ... خرده تراشه ها چرخ چرخ می زنند ... هنوز ...

  از نو... باید ... صدای گز دارش لعاب تازه بگیرد ... از نو ...

کبوتر با بال سفیدش قلمو به دست خط می کشد/ می پاشد روی  خطوط خشدار/ موج موج سپید ... نهنگ می شوم ... لیس می کشم  باله باله/ سرریز از سوز شعله شعله نوازش ... می پاشم روی زخمهای زمینی  ...

 بخند ..." حالا " ... به تمنای مسموم کابوسهای مزاحم ...اشاره کن  به شعر مرده به مسافر دب اکبر به   دلم که حلقه حلقه ی پکهای پرتقالی شد/می شود ...آخ ...  دعا دور سرم پیچ می خورد ... پیله می شود ... انتظار می شود ... پروانه می شود ...

 "دلتنگی" فریب بی خیال با آدامسی گوشه دهن  چشم در چشم  پدر  وقتی  زیر تبریزی ها  هگل می خواند ... رگهای آبی ات  تنباکوی خیس خورده می چلانند ... جوانه و دستهایم به میگرنهای بازیگوش دهن کجی می کنند ... از هجوم خون دلم ناب می شود  بوی گاه/گل میگیرد و چوب سوخته ... بار خوشبخت زنبیل زنی می شود که هر روز از کوچه می گذرد ...  

مغزم تیک تیک می کند و به صدای واحه و جیر جیر چرخ چاه  ترجمه می شود ...ترک خوردی و ترانه  شدی  "درونت" ریشه می کنم ...

 
 

آزاده : ۱:٢٤ ‎ب.ظ

 

یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦

 

 

 

امروز صبح نرده هاي چوبي خاردار را رنگي دوباره كشيدم ... بالاي ايوانش ايستاده ايم چون باد ... زير پايمان خالي ... روبرو ... هيچ ... سفر خيال ما طولاني تر از اصل سفر بود ...

  قلبم هي سوزش بيشتر مي شود ... هي سرك مي كشد به شعر هواپيما و بوسه هايي كه از دستهايم مي سوخت ... لباسهاي زمستانيم  را جمع مي كنم  ... صندوقي تنها منتظر است ... بوي كافور و بادها و بيدهاي لرزان ... بيد نمي زند  ...

برف يك ريز دي ماه ...تو بودي و سرما ...من بودم و  درشكه اي تنها ...  صداي بال بال تو ...صداي پرپرمن...

دست برايت تكان مي دهم ...

ببين...!

 دستم هنوز غيرت بار كشيدن دارد...چه برسد به تكان خوردن ... تكان دادن ...  ديگر چه كار با درخت سوخته...؟!! كار زمين  و خاك ، خواب كردن خاكستر و خاطره هاست ...

" بيداري"

اما

 روياست ...

لاي به لاي آن ورقهاي جوهري تلخ : " اسكناسهاي كهنه را چسبها حمايت مي كنند و پيچكها را ديوار ها ...  ذلت ، رايگانترين هديه ي هر پناهي ست كه مي توان جست ..."

ما را هيچ كس نخواهد پاييد ... مددي در كار نيست ... توي دستمالت برگ توت بريز و گرما ... كرمهاي ابريشم سخت گرسنه اند ... و من ... سخت تنها ...

زمان محدود است ... مي بيني ...؟ فرصتي براي بخشيدن ... فرصتي براي خنديدن ... آخ اين خنده ... آخ...

باد ها همه پر شور ... بادبادكها بي قرقره ... تا اوج ... بالا ... و خورشيدي كه ديگر درد نمي كشد ...

تو ورنگ آبي آبها ...

من و جعبه اي مقوايي  ...

قل قل خوردن تا نا كجاها ...

 
 

آزاده : ۳:٠۳ ‎ب.ظ

 

سه‌شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٦

 

 

 

چهره ی عجیبی داشت ... موج برداشت ... لیزخورد ...دوباره برگشت ... هزار نقش ... هزار تو ... موج های سرگردان ... وحشی ...خشمگین ... دیوانه ... یک خشم قدیمی و پنهان... روده هایم به هم می پیچد ... توی تو در تو های تنی تبدار پخش می شود ... داغ می شود ... داد می کشد ...درد می کشد ... درد ... درد ...

دو خط عمیق دو سمت  لب ... و پیشانی پر از خطهای این شراب چند ساله ...
-  خطرناک شده ام... می فهمی ... خطرناک ... ؟ 
" گر دلی یا چیزی از همین دستها "
گذاشتمش یک گوشه ی قلبم ... گس و غلیظ ... نیلوفرهی خیس خورده ... هی ... هی که سر میکشی هی سر کشی می کنی ... سیر سیرکهای بازیگوش این کومورها دارند روی سرم سر سره بازی می کنند/از همین الان سرم را پر از این چیزها فرض کنید ...

انگار حوا/سم نبود ... انگار چیزی ... چیزکی ... زیر پایم را خالی کرد ... زیر پاها اسفند/ج شد ... یک تصویرتمام قد :   بدون حاشیه ... یک آسمان ... با یک فوج کبوتر ... یک فوج و یک کبوتر/هر فوج را معادل یک اتوبوس فرض کن ...

شعر هایم را توی دفتر شعرهایت  پنهان می کنم ... درش را قفل می کنم ... کلیدش را توی آفتاب می گذارم ... گرگها زوزه می کشند ...  داری مرا صدا می کنی ... زنی بازمانده از آخرین سلسله ی  منقرض ... وارث نان و شراب و دستهای گرم و سنگین پدر ...  زخمه های دف و پا به پا شدن ...

" بشين كنار خودم … عقل و عشق اينجاست ! 
بيا و ، از همه ـ دختر ـ تو دل بكن شيرين "

- حالا هی بگو دختر به من بگو ... بگو دختر ... بگو ...
- نه ... پشت سری نیست ...چشم به دب اکبر و روبرو ... نه ... پشت سری نیست ... نامه ای به یک زن ... زنگ میزند ... زنگ میکشد ... زخم می زند ...

من هنوز تلو تلو می خورم شاعر ...  مینیاتور می کشم ...  روی این زمین بذر می پاشم ... اشکهای نیچه را پاک می کنم ... سه رنگ عبا می دوزم ... زیر سیگاری سوخته ات  را دفن می کنم ... خواب می بینم ... خواب میشوم ... سحر می شوم ... سحر می کنی ... خواب می کنی ...

امان از این  شاخه ها که  در زمستان جوانه می زنند ... شاخه های دیوانه از شکوفه می ترکند ...  پر از حیاتی که شکل می گیرد و زمانی که در راه است ... من هنوز قلبی دارم با شریانهایی عجیب ... باور کن ... ! در اتاقت را نبند ... شاید رویت حضرت دوست نصیبمان شود ...

 
 

آزاده : ٢:٥٧ ‎ب.ظ

 

شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٦

 

 

 

روی صافترین آسمان جهان نشسته ام ...
این همان خانه ایست که می خواستم ... خانه ی من ...
آب از حوض بزرگ توی پاشویه می ریزه و شر شر صدا می کنه ... ( مثلن یک حوض بی ماهی بکش )
چشم می بندم و حس میکنم :
از آبفشان دارد  ذره های خیس ... بوی گل محمدی ... نعنا ... کاکوتی ... نبات ... نوزاد ... می پاشد ... می پاشد ...
- دست و پا بزن ... دست و پا بزن ... کوچولوی من... کوچولوی من ...
: لیست کامل است این ... دیگرتمام شد ... برای روزنامه تبریکی بفرست ( به مادرم با کمی تاخیر/مکث ) ... !
آروم نفس بکش آروم ... زیر این چتر هیچ وقتی زخمی نمی شوی ... پا به پای صنوبرها " قد " بکش ...
نترس ... این فقط یک  نقاب  مقوایی ست ...
هی ! ببین ... ! مثل زمین های سبزی است که آن طرف دیوارهای بلند و سیمانی هستند ... پر از بوهای خوش ... خوشمزه ... معده ام خوشبخت است ...
شصت سالگی آن سوی دنیاست ... و آن سوی دنیا دست یافتنی تر از این سو ... مثل این ترانه ها که بعد از ما هم ... خواهند بود ... این " بعد از ما بودن " رنگی آرام دارد ... زیر پایم را قرص می کند ...
نفست بوی سیگار و ته مانده ی شراب می دهد ... بوی زندگی ... آفتاب روی نیمی از صورتت افتاده ... و تو راضی ...
به نور نگاه کن ... از ستاره ها خبری نیست ...
گس می نویسم ... و این طعم مثل اولین تجربه ی عشق کیف آور و عجیب است ...
این لحظه و این مزه را می گذارم گوشه ی قلبم ...
به دردم خواهد خورد ...
 

 
 

آزاده : ۸:٥٧ ‎ب.ظ

 

 






آزاده









لینک دوستان

خنده گری
گاه نوشت های فدرس و گاردلیا
گریه گری
اينتی گری
رجب بذرافشان
آلبالوهای گونه ات
علي آزاد
آتوسا حصارکی
شاعر شعرهای روی پل
سكوت مترسك
گفتگو با نازنين
قاصد وهم
هیس !
فرتوت
کاغذ مچاله
علی جهانگیری












خروجی وبلاگ
feed


آمار وبلاگ

پشتيباني
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]